غزل خونه

بـا من بـرنـو به دوش یـاغی مشروطه خواه...
نویسنده : وحید باقرلو - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠
 

با من برنو بدوش یاغی مشروطه خواه...

 

*** آپدیت به بهانه غزل ناب و زیبای آقای حامد عسکری

 

بـا من بـرنـو به دوش یـاغی مشروطه خواه

عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه

 

بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟

بــا مـن تـنـهـا تـر از سـتـارخـان بـی سـپـاه

 

موی من مانند یال اسب مغرورم سپید

روزگـار من شـبـیـه کـتـری چوپان سیاه

 

هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق

کـنـده ی پـیـر بـلـوطی سوخت نه یک مشت کاه

 

کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

یـک نـفـر بـایـد زلیخا را بیاندازد به چاه

 

آدمـیـزادست و عشق و دل به هر کاری زدن

آدم ست و سیب خوردن آدم  ست و اشتباه

 

سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند

"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه"

 

منبع: وبلاگ باغکوچه


 
comment نظرات ()

 
شیرزاد جان، خونه ی نو مبارک
نویسنده : وحید باقرلو - ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

شیرزاد طلعتی

*عکس از وبلاگ کیامهر

 

همیشه دوست داشتم واسه نجات جون یه رفیق بمیرم.

شیرزاد همینطوری رفت.

باورم نمیشه. هنوز صدای شاد و سرزنده ش توی گوشمه:

 

گل باغمی تو

چشم و چراغمی تو

.

.

.

...


 
comment نظرات ()

 
امشب چرا اینطوریه؟
نویسنده : وحید باقرلو - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩
 

امشب چرا اینطوریه؟

به اون زنگ می زنم، در دسترس نیست... اینم که از صبح اشغاله. مگه می شه؟ به اون یکی زنگ می زنم، جواب نمیده... می گم بزار بهش اس ام اس بدم، گوشیمو از جیبم درمیارم، می بینم شارژ نداره، داره خاموش می شه... با همون ته مونده ی شارژش اس ام اس می دم، دلیور نمی شه... ساعتو نگاه می کنم، خوابیده... دنبال وبلاگ اونیکی می گردم، نیست. هی سرچ، هی سرچ... یعنی چی؟ یعنی من اسم وبلاگشم یادم نمیاد؟ اعصابم خورد شد. یه سیگار بکشم. ای بابا. بسته سیگارمم خالیه که... می رم سراغ سیگار بچه ها. ای ول، یه نخ از این مارلبوروهه مونده. سیگار مارلبورو و فندک زیپو، چه شود. اصل سناتوریه. این فندکه هم روشن نمی شه که... باز همون دم کبریت آشپزخونه گرم. این کبریتم که خالیه... گور پدرش اصلا. انگار زده به سرم. پاشم برم. پاشم برم که این بی خوابیای شبای شرکت داره بلا سرم میاره... این راه پله ها چرا انقدر تاریکه. برق رفته؟ چرا پس اونایی که روشنه، روشنه ولی اونایی که من روشن می کنم روشن نمی شه؟ نه، مثل اینکه من یه چیزیم میشه. من ولو وسط خیابون چیکار می کنم؟

.

.

.

بلند می شم و سرم می خوره به سنگ لحد...


 
comment نظرات ()