غزل خونه

غریب آشنا
نویسنده : وحید باقرلو - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸
 

 

چهره ات چقدر برایم آشناست.

تو مرا یاد خاطراتی که نداشتم می اندازی...

 

 


 
comment نظرات ()

 
مردی که روبروی تو سیگار می کشد...
نویسنده : وحید باقرلو - ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸
 

 

سیگارم را با ولع روشن کردم

و با نفرت خاموش

مثل عشقم...

 


 
comment نظرات ()

 
به همین سادگی
نویسنده : وحید باقرلو - ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۸
 

"به نام دوست"

سلام

سال نو مبارک

امیدوارم سال بسیار خوبی باشه واسه همه و به تمام آرزوهایی که داشتیم برسیم.

(باید سال پرکاری برای خدا باشه!)

برای پست جدیدم میخوام یه غزل بزارم ولی قبلش باید داستانش رو بگم.

سال 86 بود. دانشگاه رو تموم کرده بودم و منتظر بودم تا اون تاریخ لعنتی (1/10/86 یعنی تاریخ اعزام به خدمت سربازیم) برسه. یه روز به صورت کاملا اتفاقی، با یکی از دوستای دانشگاهیم (محمد)، ساعت 3صبح جمعه، از میدون ونک، با یک تور مسافرتی باحال و همسفرای باحالتر، یه مسافرت یه روزه رفتیم نمک آب رود.

از لحظه ای که راه افتادیم تا لحظه ای که برگردیم با صدای بلند ضبط خفن اتوبوس، همه در حال رقص و شادی بودن. از همون اوایل سفر بود که ناخودآگاه نگاهم با نگاه کسی گره خورد. یه فرشته ی خیلی زیبا و معصوم با نگاهی سنگین، موهای بافته ی ریز که به هر رشتش کلی منجوق رنگ و وارنگ زده بود، بوی عطری که مستم میکرد، مانتوی سفید، روسری براق با گلای درشت و ...

کم کم با هم صحبت کردیم و آشنا شدیم. در طول سفر کلی با هم گفتیم و خندیدم و رقصیدیم. یه لحظه نمیتونستم نگاهم رو ازش بردارم. به خدا دست خودم نبود. ندید بدید نبودم. 5سال تو دانشگاه با کلی دختر سر و کله زده بودم ولی این یکی با بقیه فرق میکرد. کاش میدونستم چه فرقی...

خلاصه انقدر محوش شدم که حیفم اومد بهش بگم چه حسی بهش دارم. آخر سفر، موقع پیاده شدن از اتوبوس، با یه خداحافظی احمقانه ی از راه دور همه چیز به همین سادگی تموم شد. البته یه دلایلی هم برای این کارم داشتم. مثلا دوست نداشتم درحالی که دارم میرم خدمت، کسی رو وابسته ی خودم کنم و ضمنا دوست نداشتم حالاحالاها شروعی دوباره داشته باشم.

شب موقع برگشتن دیدم یه غزل داره مثل یه بارون تند بهاری خیسم میکنه. نیمه کاره گفتمش و چند روز بعد از سفر کاملش کردم. بعد پیش خودم گفتم نکنه بگه این پسره هیچ حسی نسبت به من نداشت و فقط میخواست یه بازیچه یا عروسک یه روزه در طول سفر داشته باشه. نکنه بگه تنها چیزی که دروغ نمیگفت نگاه آدما بود که اونم دروغ گفت...

و بعد از اون سفر یکی از بزرگترین آرزوهای محالم این شد که فقط یه بار دیگه ببینمش و این دلیل محکمه پسند (غزلم) رو براش بخونم تا باور کنه لااقل نگاه ها دروغ نمیگن. حالا خدا رو چه دیدی. شاید توی این دنیای شلوغ پلوغ مجازی یکی از بازدیدگننده های غزلخونه ی ما او بود.

 

به همین سادگی

نگاهت نمک شد، دلم آب، رود

در آن روز زیــبــا، نـمـک آب رود

 

به مانند یک شاه ماهی نرقص

که صیاد چون من بیفتد چه زود

 

به دامـت و خوش بـگذراند به تور

نفهمد که عشقت کی از او ربود

 

دلش، دین و هوشش، غرورش و... عشق

چــــنــــیــــن آمــــده در دل مــــن وجـــــــود

 

گـره خـورده ام بـیـن مـوهــات مـن

تو میبافی و می شوم من حسود

 

به منجـوق ها بین موهات ناز

و آن روسری بوش بهتر ز عود

***

و حـالا که رفـتی نـفـهـمیده ام

که در این تصادف مقصر که بود

 

که تنها نشستم و پک می زنم

شـود آخـریـن کـام سـیـگـار دود

 

پینوشت 1: فکر نمیکردم مسافرت با تورهای مسافرتی اینقدر باحال باشه. خیلی خوش گذشت. جاتون خالی.

 

پینوشت 2: میخواستم واسه این پست یکی از عکسای همین مسافرت رو بزارم که او هم توش باشه ولی گفتم شاید راضی نباشه، ضمنا دیگر همسفرامونم توی عکس بودن و کار درستی نبود. تنها ارتباط عکسی که گذاشتم با این موضوع اینه که واسه اون دوره است.

 

پینوشت 3: پیشاپیش سیزده بدرتونم مبارک:

سیزده را همه عالم به در آیند ز شهر          من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

 

پینوشت۴: بابت کامنتاتون خیلی ممنون. دمتون گرم رفقا...

 

 


 
comment نظرات ()