غزل خونه

عزادار غمی بی انتهایم...
نویسنده : وحید باقرلو - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸
 

لباس های مشکی را بپوشیم،

روزگار عزاست...

 


 
comment نظرات ()

 
یار دبستانی من، با من و همراه منی؟؟؟
نویسنده : وحید باقرلو - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸
 

"من هنوز هم چیز، دارم؟"

امسال اصلا تو حال و هوای انتخابات نبودم. دیروز حدودا ساعت ۶ غروب از شرکت زدم بیرون و طبق معمول خیابون میرعماد رو به سمت عباس آباد رفتم تا برم سمت متروی بهشتی. یه دفعه دیدم یه جمعیت چندهزارنفری داره از درب مصلا وارد عباس آباد میشه. گفتم بزار چند دقیقه وایسم و ببینم حامیان آقای احمدی نژاد کیا هستن؟ بعد از چند دقیقه دیدم حدودا ٣٠-٢٠ نفر دختر و پسر، سرتا پا سبزپوش _مثل کفن_، مثل ماهی های سبز کوچولوی دیوونه، زدن به دل دریای وحشی جمعیت. یکی هو میکردشون، یکی هل میدادشون، یکی سمتشون چیز پرت میکرد، یکی چیزشون میکرد. بگم؟ بگم؟...

(لطفا این جمله ی آخر را با بغض بخوانید، نه با خنده)

با این که حلقه ی وحشتناکی که دورشون بود نمی ذاشت بهشون نزدیک بشم ولی ناخودآگاه به سمتشون حرکت کردم. یه لحظه احساس کردم از اصلم باز موندم. مثل بچه ای که دنبال مادرش میدوه تا گمش نکنه. کم کم کفنسبزپوشان به سمت کنار عباس آباد رفتند و جلوی ستاد میرحسین ایستادند. بهشون نگاه میکردم و تصویر تمام دیوونه بازی های خودم توی انتخابات های قبلی جلوی چشمام میومد. رفتم و مثل احمقها وسطشون وایسادم. بعد از چند دقیقه یکیشون بهم گفت میرحسینی ای؟ باز مثل احمقا گفتم آره. گفت پس بیا این عکس میرحسین رو بگیر بالا سرت دیگه. اصلا چرا دستبندسبز نداری؟ بیا بگیر...

دروغ چرا؟ راستش اولش ترسیدم وسط یه دریای وحشی جار بزنم که منم یه ماهی سبز دیوونه ام. بعد گفتم بزار ببینم من هنوز هم چیز، دارم؟ همین کار رو کردم و در عین ناباوری! دیدم آره، من هنوز هم چیز، دارم. من هم مثل بقیه ی ماهی های سبز کوچولوی دیوونه از موجای وحشی دریا سیلی خوردم ولی عکس میرحسین رو از بالای سرم پایین نیاوردم...

آخرش هم ماهی سبز دیوونه موند و دریای وحشی رفت. بعد راه افتادم به سمت خیابون ولیعصر(عج) و زنجیره ی انسانی. باورم نمیشد. همون موجای وحشی دریا، دقیقا وقتی به اقیانوس آرام و سبز ولیعصر(عج) میرسیدن ناپدید میشدن. دیگه موج نامهربونی نبود.  میلیونها ماهی سبز کوچولوی دیوونه بود و اقیانوس آرام و سبز ولیعصر(عج)...

و من ماهی سبز کوچولوی دیوونه ای شدم که فهمید هنوز هم چیز، داره...

دیروز در یکی از طولانی ترین خیابان های جهان، ساعتها ترافیک انسانی سبز بود...

پینوشت١: چند روز پیش، با محسن و مریم رفتیم زنجان، خرم دره، زادگاهم. رفتیم و خونه ای رو که تا ۵ سالگی توش بزرگ شدم رو پیدا کردیم و در سکوت تماشاش کردیم. بعد رفتیم جاده ی خرم دره به سوکهریز که انگار قطعه ای از بهشته. بعد رفتیم سر مزار عمم. بعد رفتیم سد شویر...

ولی لحظه ی تلخ داشت نزدیک و نزدیک تر میشد. چون دلیل اصلی سفرمون چیز دیگه ای بود. ما برای عیادت عزیزی که یادآور تمام خاطرات کودکیم بود رفتیم بیمارستان، آی سی یو...

شوهرعمه ای که با گذشت بیش از ۴٠سال از فوت عمم، هنوز شوهر عممونه و هنوز وقتی میریم سوکهریز، تا لحظه ای که برگردیم، خونش خونمونه و خودش امیدمون. ولی پیرمرد شکسته ی کشاورز و روستایی مهمون نواز، حتی چشمهاش رو باز نکرد که به ما خوش آمد بگه... و چقدر سخت بود که پشت شیشه ی آی سی یو، بغض گلوت رو جر بده و نخوای گریه کنی تا بقیه...

(جدیدا به هوش اومده. خدایا شکرت...)

پینوشت٢: مریضم خیلی و طبق معمول سرم خیلی شلوغه...

پینوشت٣: خرسند شدیم  از این که ماله       داره دوباره بازم می ماله !!!

"ماله" نشریه ی طنزیه که توسط جمعی از دانشجویان طنزپرداز قوی از سراسر کشور نوشته میشه. این شمارش هم ویژه نامه ی انتخاباته. اگه خواستین روی اسمش کلیک کنید و بخونیدش. ضمنا در بخش تشکرات ویژه اش نام ما به عنوان یکی از اعضای خانواده ی محترم رجبی آمده...


 
comment نظرات ()

 
مملی
نویسنده : وحید باقرلو - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸
 

سلاااااااااااام

اینی که می بینین پیشم وایساده مملیه. ٣-٢ روزه وارد خونوادمون شده. خیلی دوستش دارم. عشقمه. چهره ی اخموشو نگاه نکنیدا. طفلی خستست. آخه چند ماهه پشت ویترین مغازه ی مرتضی منتظرم بود که برم و بخرمش. یه خورده ام از دستم دلخوره. ولی خیلی مهربونه. همون شبی که خریدمش باهام آشتی کرد. شب که از شرکت خسته و کوفته میام، تا در خونه رو باز میکنم با صدای بلند داد میزنه:

سلاااااام وحییییید...

پی نوشت١: پدر آبجی سمیرای من توی آی سی یو ست و حالم گرفته میشه از غمی که توی پست ها و کامنتهای سمیراست. همگی براش دعا میکنیم که زودتر خوب بشه و به خونه برگرده انشالله...

پی نوشت٢: امروز تولد من کوچک بود و دیشب من بزرگ وبلاگ مشترکشون رو به این مناسبت آپدیت کرد و چقدر زیبا نوشته بود. من کوچک عزیز، تولدت مبارک و من بزرگ عزیز، دمت گرم...

پی نوشت٣: درباره ی حالهای اساسی که توی پست قبلیم نوشته بودم و بعضی دوستان پرسیده بودن چیه، توضیح خاصی ندارم. شاید وقتی دیگر...

پی نوشت۴: دیگه کم آوردم از دست این ساعتهایی که مثل برق و باد میگذرن و حتی وقت واسه خوابیدن کم میارم. کلی کار عقب افتاده دارم. کلی شعر ناتمام و کلی شعرهای نگفته و کلی ... چرا اینطوری شدن این روزا...

پی نوشت۵: میثم یکی از دوستای خوب و موفقمه که آشنایی باهاش از معدود مزیت های خدمت سربازیم بود. معاون روابط عمومی مجموعه ورزشی آزادی بود و حالا هم رفته مجموعه انقلاب. توی طراحی و گرافیک واقعا یه حرفه ایه و برای شرکت های داخلی و خارجی طراحی کرده. تازگیا وبلاگی زده با نام میثمک. اگه طراحی و گرافیک دوست دارین یه سری به وبلاگش بزنین...

پی نوشت۶: بلاگستان اگرچه به قول قدیمیا حال و هوای قدیم ها رو نداره ولی خیلی خوشحالم که واردش شدم. لااقل تو این یک جا آدما میتونن نقاب هاشون رو بردارن و خودشون باشن. و خوشحالم که دوستای خوبی پیدا کردم اینجا. دم همه ی رفقا گرم... خیلی چاکریم رفقا...


 
comment نظرات ()

 
این روزها...
نویسنده : وحید باقرلو - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸
 

_ این روزها سرم خیلی شلوغه. از یه طرف روزای آخر خدمت سربازی و کارای ترخیص از خدمت، از یه طرف گواهینامه رانندگی و تمام دنگ و فنگاش، از یه طرف کارای شرکت که هر روز بیشتر و بیشتر میشه تا حدی که معمولا در شرکت، در بهترین حالت وقت میکنم ٣-٢ ساعت یه بار کامنتام رو چک کنم...

_ بی تا هم رفت، مثل محمد که پیشتر رفت، مثل مرتضی که خیلی پیشتر رفت و مثل حبیب که چند روز دیگه میره. یعنی واقعا کشورمون انقدر گهه که همه کم کم دارن میرن؟

_ حال و هوای انتخابات رو دوست دارم. یه تنوعه و یک تفریح برای مردم. نتیجه ی کار هم اهمیت زیادی نداره. خیلی باحالیم ما مردم ایران. (ضمنا ما هم اگر رای بدهیم که نمیدهیم! به میرحسین رای میدهیم تا بین بد و بدتر و افتضاح و غیرقابل تحمل، همان بد را انتخاب کرده باشیم)

_ در کامنتای پست آخر حمید دیدم که بعضی از دوستان با شنیدن خبر جدا شدن حمید از ایرانسل، خوشحال شدند و خیلی ها گفتن که ما هم میرویم و استعفا  میدهیم از کارمان و از این حرفها... بابا بی خیال... چه کاریه حالا؟!

_ ضمنا ٣-٢ روزیه که با حمید همکار شدیم. تجربه ی نو و عجیب و غریبیه...

_ همیشه توی زندگیم ارادت خاصی به حضرت فاطمه زهرا (س) داشتم و گهگاه نتیجه این ارادتها رو هم دیدم. و فردا پایان غم انگیز قصه ی یاسه...

_ این روزها اوس کریم بعد از مدتها داره یه حال های اساسی به ما میده. دمش گرم. خرتم اوس کریم...

پی نوشت١: خجالت نمی کشید به خلوت خیال پریشان سر نمی زنید؟! وبلاگ به این خوبی، حیف نیست انقدر کم بازدیدکننده داشته باشه؟

پی نوشت٢: وبلاگ فوتوهایکو رو که دیدین حتما و میشناسین طرز کارش رو؟ خب من واسه خودم یه بار دیگه مرور میکنم: ببین وحید جان! این فوتوهایکو یه وبلاگیه که میاد یه عکس میذاره و بقیه میان و دربارش هایکو میگن. خیلی وبلاگ باحالیه...!!!

پی نوشت٣: من اگر خیلی زحمت بکشم و خیلی به خودم فشار بیارم! شاید ماهی یه بار کامنتای خصوصیم رو چک کنم. پس یا دوستان لطف کنن و کامنتاشونو عمومی بذارن، یا در کامنتای عمومی بگن که نظر خصوصی گذاشتن برام تا ببینم...

پی نوشت۴: گاهی اوقات میرم توی وبلاگ بعضی از دوستان و اتفاقی میبینم که من رو لینک کردن و من هنوز وقت نکردم لینکشون کنم. کاش که این دوستان لطف کنن و عمومی یا خصوصی برام کامنت بذارن و بگن که من رو لینک کردن تا من هم لینکشون کنم و شرمندشون نشم...

دیگران نوشت: آقا وحید عزیز! فکر کردی چه گهی هستی که اینطوری نظراتت رو توی وبلاگت با اعتماد به نفس فراوان بیان میکنی و خوشحال، برای خودت بیانیه و دستور صادر میکنی؟!!!

هیچی...

همین...

دوستی ها مستدام...


 
comment نظرات ()