غزل خونه

اِسپرسو
نویسنده : وحید باقرلو - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸
 

-بخور. باحاله ها

:نه مرسی

-کیک شکلاتی دوست نداری؟

:چقدر خنگی تو گالان. یادت نیست مگه اون تولدمو که کیک تولدم شکلاتی بود، قهر کردم و گند زدم توی تولد؟

-هااااااا... تو چه خوب یادته. بچگیات چقدر گه بودی. یادته یه بار قهر کرده بودی و قایم شده بودی، تا بعدازظهر همه دنبالت میگشتن؟

:آره. آخراش کم آورده بودم. میخواستم یکی بیاد نازمو بکشه که برگردم خونه ولی کسی نمی اومد. تو چرا نمی گفتی کجا قایم شدم؟

-باز گیر دادیا. خب من چیکار کنم؟ همه میدونستن که من میدونم کجایی. ولی چون تو گفتی نگو، نگفتم.

:حالا من یه زری زدم، تو چرا جدی گرفتی؟

-یه چیزی رو لو بدم؟ آخرشم اینطوری پیدا شدی که یواشکی شنیدم داشتن میگفتن بذار گالان بره بیرون، دنبالش میریم، حتما میره پیش مارال. عجب جای خفنی قایم شده بودی ولی. مثل این فیلما بود. زیر بوته های کنار رودخونه...

:آره. چه بهشت های گمشده ای داشتیم واسه خودمون

-چقدر دورن اون روزا. انگار همش خواب بوده

:موهات چقدر سفید شده گالان؟ کاملا داره جوگندمی میشه ها

-موی سفیدو توی آینه دیدم    آهی بلند از ته دل کشیدم...

:مسخره. تو هنوزم اینطوری ایا

-چطوری؟

:واسه هر چیزی یه شعری، ترانه ای، چیزی تو آستینت آماده داری

-شعر؟ آره، شعر. خوبه که. بدِ؟ وقتی یکی قبلا حرفی رو که میخوای بزنی، زده، اونم به این قشنگی، دیگه چرا از خودت حرف بزنی، همونو میخونی میره دیگه

:یعنی چی؟ خب گاهی آدم میخواد یه حرفی بزنه که تا حالا هیچ کس نزده. چیکار کنه؟ اصلا نگه؟

-خودت شعرشو بگو خب. کاری نداره که

:راستی هنوزم شعر میگی؟

-تک و توک. گاهی اوقات. نه مثل قدیما. اون زمونا شعر هم عالمی داشت واسه خودش

:کاش میشد دوباره مثل اون روزا شیم. اصلا خود اون روزا شیم

-نمیشه که. هر کی رفته سی خودش. من یه جا پابندم، تو یه جا پاگیر

:فکر میکنی از آخرین باری که دوتایی و جدی و طولانی با هم صحبت کردیم چقدر میگذره؟

-نمیدونم. فکر کنم حدود پونزده سال. نه، بیشتر، بیست و خورده ای سال

:بذار ببینم. من اول دبیرستان بودم که همه چی تموم شد. دقیقا ٢۴ سال

-مارال؟ چی شد که اینطوری شد. تو قسمت یکی دیگه، من قسمت یکی دیگه. آخرشم که اینطوری

:خودت میگی قسمت. قسمته دیگه، قسمت

-آره، قسمت. این قسمت هم چیز خوبیه ها. آدما هر کاری دوست دارن میکنن، بعد میگن قسمت بود دیگه، قسمت

:بی خیال

-آره، بی خیال. بریم؟

:بریم

-اون سیگار منم وردار

:نداره

-باز سیگار منو تموم کردی؟

آقا این حساب ما چقدر میشه؟ یه کیک شکلاتی، دو تا اسپرسو...


 
comment نظرات ()

 
آخر و عاقبت گمشدگان!!!
نویسنده : وحید باقرلو - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸
 

سلام علیکم

عکس های سری جدید سریال لاست را هم حامد آپدیت کرده...

گشادنوشت: چه حالی میده آپدیت کردن با آپدیت دیگران!!! خجالت


 
comment نظرات ()

 
گمشدگان در قلعه رود خان!!!
نویسنده : وحید باقرلو - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸
 

سلام علیکم

شمال بودیم. عکسهایی از این مسافرت را که با ژست لاست گرفتیم حامد آپ کرده.

گفتیم در این یُبوست قلم رهنمودتان کنیم به سوی این عکسها که گویا پرشین بلاگ به سلامتی لینک و پیوند قبول نمی کند. ما هم کم نیاورده و آدرسش را خدمتتان ارائه میکنیم:

http://breathless.persianblog.ir/post/65/

ارادتمندیم، شدید و عمیق

پی بعدا نوشت: ما در عکسها با آستین سفید کاملا متمایز و سس مایونز هستیم!!!


 
comment نظرات ()