غزل خونه

با ما به از این باش...
نویسنده : وحید باقرلو - ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
 

سلام

ابی پسرخالمه که کل فامیل شدیدا دوستش دارن و حساب دیگه ای روش باز میکنن و خیلیها هم کلی مدیونشن...

مرسی از لطف همه. عملش عمل خیلی سختی نبود ولی خب عمل آسونی هم نبود. ۵-۴ساعت طول کشید و بعدشم رفت ریکاوری و بعد بردنش توی بخش. دیشب رو پیشش بودم به عنوان همراه. شکرخدا خوبه الان و تا چند روز دیگه مرخص میشه و من هم اومدم خونه...

ولی دلیل ناراحتیم سخت یا آسون بودن عملش نبود. دلیلش زیادی عزیز بودن ابی بود و اینکه اصلا طاقت دیدن کسانی که زیادی دوستشون دارم رو در بیمارستان، اونم اتاق عمل ندارم...

و اما دیروز و دیشب که بعد از سالها باز یک شب در بیمارستان به عنوان همراه موندم و باز اون لحظات عجیب و غریب بیمارستان و ناله های مریضا و سکوت شب و بوهای خاص بیمارستان و حال و احوال بیماران دیگه و درد دلهاشون و عادی بودن فوتی برای پرسنل بیمارستان و غذاهای بیمارستانی و ...

با تمام تلخیش موندن به عنوان همراه بیمار در بیمارستان رو دوست دارم...

ببین چقدر راحت میشه زندگی آدم یه شبه از این رو به اون رو بشه. یه لحظه خودت رو جای هر کدومشون بذاری قدر سلامتی و روزهای بی فاجعه رو میفهمی. مثلا جای اون بنده خدایی که بعد از عملش، وقتی به هوش اومده بود ناباورانه به دست و پای قطع شدش نگاه میکرد... یا اون سربازی که تیر خورده بود و از درد مدام فریاد میزد... یا... باقیش رو بگم نابود میشید، ولش کن. خلاصه که کاش با هم به از این باشیم...


 
comment نظرات ()

 
اتاق عمل!
نویسنده : وحید باقرلو - ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
 

چند دقیقه پیش جواد گفت همین الان ابراهیم توی اتاق عمل، بی هوش، تحت عمل جراحیه... بغضی سنگییییییین گلو و اشکی سنگیییییییییین تر چشمام رو گرفت...

یه دفعه دلم براش تنگ شد خیلی بیشتر از همیشه...

گفتم تا این اشک جاری نشده و این بغض گلوم رو جر نداده اینجا بنویسم که نشد. حالا که راحت شدم مینویسم تا بعد از عملش ببینه و بدونه چقدر دوستش دارم...

دارم میام بیمارستان پیشت عزیزم...


 
comment نظرات ()

 
الحمدلله!
نویسنده : وحید باقرلو - ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸
 

سلام

خوبیم مثل این گلی که زیر این برفها خوب است که خوب نباشیم چه کنیم!

-"گزیده غزل پنهان گریه ها" ی فرهاد عزیز را میخوانیم و چه لذتی دارد خواندن اولین مجموعه شعر یک دوست عزیز که ابتدای کتاب هم بزرگوارانه تقدیمت کرده باشد این هدیه ی گرانقدر را. کاش میشد بداند که چقدر ذوق کردم از این هدیه اش...

-علی کوچولوی احسان هم به دنیا آمد و نور علی نور. خدا برایشان نگه دارد و علی کوچولو برود حالش را ببرد با شعرهایی که بابا برایش میگوید و بعدها خواهد خواند که اگر سر سوزنی اهل شعر شود چه گنجی بزرگتر از شعرهای بابا که با عشق برایت گفته باشد...

-درباره ی الی را بالاخره دیدیم و باز سر تعظیم فرود می آوریم برای گلشیفته که کاش بود و باز می آفرید این نقشها را...

-هفته ی پیش با تور به همراه دوستانی عزیز رفتیم کویر مرنجاب و در تور هم با اکیپی پایه و باحال آشنا شدیم که این آخر هفته هم با هم بودیم و تولد و کافه نشینی و گز کردن شبانه ی دسته جمعی ولیعصر و پارک لاله و انقلاب که یادآوری خاطرات سالهای دانشگاه شد و ...

-عکسهایش را هم اگر خدا خواست آپدیت میکنیم به کوری چشم نگار و وحید و ناتانائیل که گردش خانوادگی میکنند و عکسش را برای ما آپدیت میکنند!!!

-بی تا هم که دارد برمی گردد ایران و انشالله می بینمش دوباره و خرسندیم شدید...

-کلاغ زرد هم گویا تصمیم بر بازگشت به بلاگستان گرفته تا خوشحالترمان کند...

-تا خرخره غرقیم در روزمرگی و اجاق نبوغمان کور است به سلامتی. به بزرگی خودتان ببخشید...

خیلی چاکریم کلا


 
comment نظرات ()