غزل خونه

مستی
نویسنده : وحید باقرلو - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩
 

 

"مستی"

 

در اوج مستی استـکان از دستم افتاد

او اینچنین از چشم‌های مـسـتـم افتاد

 

تـسـلیم بودم، دستها بالا... عزیزم

تیر خلاصم را بزن خب، دستم افتاد

 

درباره اش هرگز نمی‌شد فکر بد کرد

در یـادم امـا فـکـرهـای پـسـتم افـتـاد

 

هی خالی و پـر شد درونم، بغض کردم

احساس می‌کردم کمی از هستم افتاد

 

خود را درونش دیدم اما حیف، شاید

آیـیـنـه تا فهـمـید من دل بستم افتاد

 

پی نوشت١: این غزل رو هم با همون قبلیه تو یه روز گفتم! منتها گفتم دو تاش رو با هم بذارم فکر می کنید خیلی کارم درسته و روزی دو_سه تا غزل می گم، اونوقت متوقع می شید و من می مونم و آپدیت روزانه ی این وبلاگ و کلی آب هندوانه!

پی نوشت٢: مصرع اول این غزل وامی ست از غزل زیبای (اگر اشتباه نکنم) خانم نفیسه سادات علوی که در سوگ مرحوم قیصر امین پور گفته بود:

در اوج مستی استکان از دستت افتاد...

 

پی نوشت٣: این روزها شدیدا گیج و منگم و خوشحالم که سرم انقدر شلوغ است که وقتی برای فکر کردن ندارم و کاملا ماشینی زندگی می کنم، وگرنه یک کاری دست خودم یا بقیه می دادم.

 

پی نوشت۴: دار و ندارم فدای یک لبخند دوست که از این زیباتر و باارزش تر چیزی در طول زندگی ام به دست نیاورده ام.

 


 
comment نظرات ()