غزل خونه

باشه، خفه می شم، ولی...
نویسنده : وحید باقرلو - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

امروز ساعت ۴-٣ بعدازظهر تو شرکت نشسته بودم پشت میزم که یکی زنگ زد. از آیفون دیدم یه خانمه. گفتم حتما از دانشجوهاست. آخه کار شرکت ما آموزشه. در رو باز کردم. چند دقیقه گذشت و کسی نیومد. ابی هم اون خانم رو توی آیفون دیده بود. گفتم: ابی، چرا نیومد اون خانمه؟ گفت: احتمالا برای بازاریابی اومده و از همون طبقه ی اول شروع کرده تا به شرکت ما برسه. گفتم: از کجا میدونی بازاریابه؟ گفت: از قیافش معلوم بود. یه جوری شدم. بالاخره خانومه اومد. در رو که باز کرد دلم لرزید. نفس زنون، خسته، داغون، خیس عرق، با لبای خشکیده و احتمالا تشنه و گشنه و ... اومد جلو و سلام کرد. گفت: من از طرف یه شرکت پیک اومدم. پیک موتوری های ما سریع میان... از این به بعد با ما تماس بگیرید... در خدمتتون هستیم... و کارتشون رو بهم داد...

معلوم بود که جمله هاشو حفظ شده بود و عجله داشت که زود بره. خدا میدونه از صبح اون هیکل سنگینشو تا چند تا شرکت کشیده بود و تا شب چند تا شرکت دیگه میخواست بره، از چند نفر متلک شنیده بود و پیش چند نفر خورد شده بود، چه بلاهایی سرش اومده بود و چه فکرایی از سرش گذشته بود...

ولی خیلی خوب معلوم بود که چقدر خسته ست و داغون و تشنه و گشنه و... داشت ضعف میکرد. حتما ناهار نخورده بود. مگه با این کار سنگین ولی پیش پاافتاده، چقدر حقوق میگیره که بخواد هر روز کلی هم پول ناهار بده...

و من با بغضی که داشت گلوم رو جر می داد به زور ازش تشکر کردم و گفتم باشه، چشم. خواستم بگم میخوای کمی بشینی و استراحت کنی؟ خواستم بگم چایی میخوری برات بیارم؟ خواستم بگم آب خنک میخوری برات بیارم؟ خواستم بگم اصلا هرچی دوست داری بگو برات بیارم... ولی این بغض لعنتی حتی داشت راه نفسم رو میبست. تازه اگه میگفتم شاید بهش برمیخورد. شاید فکر میکرد منظوری دارم. شاید...

تشکر کرد و رفت به سمت در شرکت که بره طبقه ی بالا و شرکت بعدی. نمیدونست ما طبقه ی آخریم و شرکت آخر ساختمونیم. به زور و یواشکی به ابی گفتم بدو بهش بگو دیگه بالا شرکت نیست. ابی گفت خودش میره میبینه نیست برمیگرده دیگه. با عصبانیت گفتم: ابی، بهت میگم برو بهش بگو که بیخودی نره بالا. ابی هم با تعجب از رفتار من سریع رفت و بهش گفت. خانمه برگشت و بدو بدو رفت پایین...

داشتم دیوونه میشدم. دوست داشتم با تمام وجود فریاد بزنم و بغضم رو بترکونم، ولی نمیشد. دانشجوها تو کلاسای شرکت بودن و استادا داشتن درس میدادن. فقط تونستم سیگارم رو بردارم و برم تو بالکن تا طبق عادت قدیمی با سیگار خودم رو آروم کنم. عجیب بود که تونستم جلوی ترکیدن این بغض رو بگیرم، هرچند چندین بار تا همین الان به مرز ترکیدن رسیده و بیخیالم نمیشه که نمیشه.

آااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

چهرش یه لحظه از جلوی چشام نمیره کنار... هنوز این بغض ول کن ما نیست... هنوز این اشک هرچند ثانیه یه بار تو چشمام حلقه میزنه و نم نم میچکه...

غروب، تو ماشین، با محسن و مریم،از شرکت که داشتیم برمیگشتیم، گفتم بزار لااقل این قضیه رو تو وبلاگم بنویسم شاید کمی آروم بشم. بعد با خدا دعوام شد و هرچی از دهنم درمیومد بهش میگفتم و تصمیم گرفتم همه ی اونا رو تو این پست هم بنویسم که یه هو یه تگرگ عجیب و غریب شروع شد. احساس کردم خدا داره بهم میگه خفه شو و صبر داشته باش...

گفتم باشه، خفه میشم... ولی اوس کریم، به این کارفرمایان عزیز و اکثرا آشغال و مادر به خطات بگو ما مردا به جهنم، به درک، به تخم چپ بچشون ولی جون هرکی که دوست دارن، به وجدان نداشته شون، یا کار سنگین به زنها ندن یا لااقل مزد واقعی اون کار سنگینشونو بهشون بدن...

پینوشت١: معذرت میخوام کمی بی ادبانه نوشتم. خواستم دقیقا حرف دلم رو بزنم...

پینوشت٢: کاش میتونستم مثل نقش اول فیلم "مه" که آخر فیلم، بعد از کشتن اجباری عزیزانش، دیوانه وار فریاد میزد و گریه میکرد، با تمام وجود فریاد بزنم و گریه کنم...

پینوشت٣: جوگیر نشدم، بچه نیستم و اولین بار هم نیست که از این صحنه ها میبینم. این رو هم میدونم که خیلی خانمها هستن که وضعیتشون از این خانم بدتره. من هم با پیش زمینه ی ذهنی ای که از وضعیت شغلی سخت و سنگین و تحقیرآمیز خیلی از خانومای جامعه ی گندمون داشتم، از قضیه ی امروز اینقدر ناراحت شدم...

پینوشت۴: و اینکه با عرض شرمندگی از دوستانی که وبلاگم رو با نام "غریبه" لینک کردن، اسم وبلاگم رو به "غزل خونه" تغییر دادم و از این به بعد هم سعی میکنم بیشتر شعر بذارم اینجا...

 


 
comment نظرات ()