غزل خونه

"بی تای شهر خاموش"
نویسنده : وحید باقرلو - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

 

می رود هرجا که باشد جز از اینجا جای دیگر

تـاب ماندن نـیـست اما پای رفتن، پای دیگر...

 

دخترک تاریکی شب را دوام آورده بی خواب

می رود تا صـبـح زیـبـا، تا شب و لالای دیگر

 

در سکوتش می زند لبخند و گویی خوب خوب است

او ولی قـهـر اسـت بـا مـا، می رود تـا مـای دیـگـر...

 

سرزمین مادری، نامادری بی رحم بوده است

می رود دنـبـال یـک بــابــا و یــک آقـای دیـگـر

 

می کشد سیگارهای آخرش را در همینجا

تا بـنـوشـد روز دیگر، جای دیگر، چای دیگر

***

او شـبـیـه هـیـچ کس از مـردم این شهـر نیست

هرکجا باشد همان بی تا ست، نه بی تا ی دیگر

 

به بی تا

و آشنایی دیرین و دوستی کوتاهش

به لبخندها و سکوتش

و شاید یادگاری ناچیز برای سفرش...

 

پی نوشت1: با اینکه سالها از آشناییم با بی تا می گذره و نزدیک 2ماهه که دوباره، پس از سالها دیدمش و بیشتر باهاش آشنا شدم، باید اعتراف کنم که تقریبا اصلا نمیشناسمش و اگر جاهایی از این غزل هیچ ربطی به شخصیتش نداره بابت اینه و اینکه اول قرار بود این غزل رو با این مطلع برای خودم بگم:

می روم هرجا که باشد جز از اینجا جای دیگر...

نمی دونم چی شد که یاد بی تا افتادم و این غزل اینجوری شد. شاید چون 4-3 روز دیگه می ره...

پی نوشت2: این غزل رو سر آخرین پست نگهبانی سربازیم گفتم و بعد تکمیلش کردم. اگر لحنم عوض شده یا ایرادی داره بابت اینه که بعد از 2سال لالمونی این اولین غزلمه...

پی نوشت3: بی تا ی عزیز، امیدوارم هرجا که هستی، خوب و خوش و خوشبخت باشی...

 


 
comment نظرات ()