غزل خونه

مملی
نویسنده : وحید باقرلو - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸
 

سلاااااااااااام

اینی که می بینین پیشم وایساده مملیه. ٣-٢ روزه وارد خونوادمون شده. خیلی دوستش دارم. عشقمه. چهره ی اخموشو نگاه نکنیدا. طفلی خستست. آخه چند ماهه پشت ویترین مغازه ی مرتضی منتظرم بود که برم و بخرمش. یه خورده ام از دستم دلخوره. ولی خیلی مهربونه. همون شبی که خریدمش باهام آشتی کرد. شب که از شرکت خسته و کوفته میام، تا در خونه رو باز میکنم با صدای بلند داد میزنه:

سلاااااام وحییییید...

پی نوشت١: پدر آبجی سمیرای من توی آی سی یو ست و حالم گرفته میشه از غمی که توی پست ها و کامنتهای سمیراست. همگی براش دعا میکنیم که زودتر خوب بشه و به خونه برگرده انشالله...

پی نوشت٢: امروز تولد من کوچک بود و دیشب من بزرگ وبلاگ مشترکشون رو به این مناسبت آپدیت کرد و چقدر زیبا نوشته بود. من کوچک عزیز، تولدت مبارک و من بزرگ عزیز، دمت گرم...

پی نوشت٣: درباره ی حالهای اساسی که توی پست قبلیم نوشته بودم و بعضی دوستان پرسیده بودن چیه، توضیح خاصی ندارم. شاید وقتی دیگر...

پی نوشت۴: دیگه کم آوردم از دست این ساعتهایی که مثل برق و باد میگذرن و حتی وقت واسه خوابیدن کم میارم. کلی کار عقب افتاده دارم. کلی شعر ناتمام و کلی شعرهای نگفته و کلی ... چرا اینطوری شدن این روزا...

پی نوشت۵: میثم یکی از دوستای خوب و موفقمه که آشنایی باهاش از معدود مزیت های خدمت سربازیم بود. معاون روابط عمومی مجموعه ورزشی آزادی بود و حالا هم رفته مجموعه انقلاب. توی طراحی و گرافیک واقعا یه حرفه ایه و برای شرکت های داخلی و خارجی طراحی کرده. تازگیا وبلاگی زده با نام میثمک. اگه طراحی و گرافیک دوست دارین یه سری به وبلاگش بزنین...

پی نوشت۶: بلاگستان اگرچه به قول قدیمیا حال و هوای قدیم ها رو نداره ولی خیلی خوشحالم که واردش شدم. لااقل تو این یک جا آدما میتونن نقاب هاشون رو بردارن و خودشون باشن. و خوشحالم که دوستای خوبی پیدا کردم اینجا. دم همه ی رفقا گرم... خیلی چاکریم رفقا...


 
comment نظرات ()