غزل خونه

قطعه 257 - ردیف 41 - شماره 32
نویسنده : وحید باقرلو - ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸
 

واسه روز سالگرد علی و امیر با بچه ها قرار گذاشته بودیم جمعه قبل از ظهر بریم بهشت زهرا، سر مزار امیر و بعد برگردیم بریم مراسم علی و بعد هم بریم امام زاده زید، سر مزار علی...

بالاخره این جمعه ی لعنتی رسید. رفتیم بهشت زهرا. چقدر دلگیر بود حلقه ی بچه ها دور مزار امیر. نشستیم و فاتحه دادیم و ...

خواستیم که برگردیم مجتبی گفت میخواید یه سر هم بریم سر مزار ندا؟ گفتم مگه اینجاست؟ گفت: آره. قطعه ٢۵٧، ردیف ۴١، شماره ٣٢...

توی قطعه ی ٢۵٧ ردیف ۴١ داشتیم میرفتیم تا برسیم به شماره ٣٢...

شده تا حالا توی یه لحظه احساس کنی تمام دنیا روی سرت خراب شد؟ شده تا حالا از دیدن یه صحنه سر جات میخکوب بشی و خشکت بزنه؟ شده احساس کنی قدمهات حتی برای یک گام به جلوتر رفتن دارن باهات لجبازی میکنن و نمیرن؟ شده پاهات سست بشه و دلت بلرزه و توی گرمای ظهر تابستون سرتاپاتو عرق سرد بگیره؟ مغزت برای هیچ تصمیمی یاریت نکنه؟ کم بیاری؟ نه راه پیش داشته باشی نه راه پس؟ بین زمین و آسمون معلق بشی؟...

چشمت که به اسم "ندا آقا سلطان" روی یه آهن سیاه کوچیک بالای یه قبر بیافته، اینجوری میشی...

بعد که به خودم اومدم دیدم دو تا خانم زیر تیغ آفتاب، کنار مزار بدون سنگ قبر ندا، روی زمین خاکی نشستن و دارن تپه ی گلهای روی مزار رو مرتب میکنن. رفتم به سمت بالای مزارش تا کنار تابلوی مشکی بشینم. یه هو دیدم کلی گلبرگای قرمز پرپر اطراف مزارش ریخته. دقیقا همرنگ خونی که روی صورتش جاری شد. حواسم بود که لگدشون نکنم...

چون این قطعه جدیده، مزارهای همسایه ی ندا هم شلوغ بود. کاش تنها بودم و میتونستم...

برگشتیم و رفتیم سر مراسم علی و بعد هم اون حس و حال عجیب توی امام زاده، بالای مزار علی و اون صحنه های تلخ و اون تجدید خاطرات و ...

جمعه روز بدی بود...

خدا همشونو بیامرزه...


 
comment نظرات ()