غزل خونه

و اینک عروسی!
نویسنده : وحید باقرلو - ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸
 

دیشب عروسی جواد و مونا بود. میخواستم چند روز زودتر دربارش بنویسم ولی خودشون میدونن که واسه کارای عروسیشون انقدر سرم شلوغ بود که وقت نکردم بنویسم...

من و جواد روزهای کودکی و نوجوانی و جوانیمون رو با هم گذروندیم. یا من خونشون بودم یا برعکس... (البته خدایی من خیلی بیشتر خونشون بودم!)

و بعد در دانشکده ی خرابشده مدیریت تهران مرکز، همدانشگاهی شدیم و سالهای سال صبح تا شب و حتی شب تا صبحمون با هم گذشت و جواد شد دلیلی برای اینکه بتونم اون دوران مزخرف رو تحمل کنم و گهگاهی حتی خوش بگذرونم...

و بعد از اتمام دوران دانشگاه که من سرباز بودم و جواد هم به دنبال معافیت و کار، باز با هم بودیم و حالا که در شرکت جواد، فاصله ی میز کار من با میز کار جواد بیش از یک متر نیست...

حالا حال و روز من رو فرض کن، دیشب، توی جشن عروسی باشکوهش...

و به همه ی اینها اضافه کن این رو که عروس هم مونا باشه. کسی که در سالهای آخر دانشگاه، فرشته وار وارد زندگی جواد شد و شد همون کسی که جواد میگفت گشتم نبود، نگرد نیست! همون کسی که جواد میخواست دیوونه وار دوستش داشته باشه و مجنون وار کسی رو برتر از او نبینه... و مثل زنداداشهای گلم پر کرد جای خواهر نداشته ی من رو...

حالا تو فرض کن لحظه ای رو که من به عنوان ساقدوش داماد کنارش راه میرفتم تا به مهمانها خوش آمد بگیم. یا لحظه ای رو که به عنوان ساقدوش، بالای سکو، روی مبل کنارش نشسته بودم. یا لحظه ای رو که توی ماشین مرتضی(همدانشگاهیمون) نشستیم و داریم دنبال ماشن عروس میریم و مرتضی بدون اینکه متوجه اشک حلقه زده در چشم و بغض فشرده در گلوی من بشه، داشت جلوی ماشین عروس ویراژ میداد و کرم میریخت. یا لحظه ای رو که به عنوان حسن ختام برنامه، مونا و جواد در حال رقص تانگو بودن...

آی جواد لعنتی! اگه میدونستی که من دیشب چند تا خاطره رو باید مرور میکردم و چند تا بغض رو فرو میخوردم، اصلا دعوتم نمیکردی به عروسیت! خلاصه ببخش که اواخر رقص تانگوتون بدون خداحافظی رفتم که دلیلش این بود که این آخرین بغض رو (مثل الان که دارم مینویسم) نتونستم فرو بخورم...

مونا و جواد عزیزترینم، خوشبخت که هستید ولی انشالله به حرمت لحظه لحظه ی خاطراتمون، خوشبختی تون بیشتر و بیشتر بشه و پابرجا بمونه...

الهی آمین...

پینوشت١: انقدر سرم واسه عروسیشون شلوغ بود که ۴شنبه و ۵شنبه شرکت نرفتم و تا دقیقه ی نود دنبال کارها بودم. حتی وقت نکردم که قبل از رفتن به هتل، لباس عوض کنم. مجسم کن که مثل اسکلها با لباس اسپرت رفتم تالار هتل و با مهمونا سلام و علیک کردم و بعد لباسهامو بابا از ماشین آورد و عوض کردم.

پینوشت٢: یک سری از خاطرات مشترکمون با جواد برمیگرده به فعالیتهای سیاسیمون. از زمان خاتمی بگیر تا همین انتخابات اخیر. جشن عروسیش هم دیشب توی هتل بزرگ تهران، تقاطع خیابون ولیعصر(عج) و خیابون تخت طاووس بود. دقیقا توی اوج درگیریهای دیشب...

من و ابی و یاسین از میون آتیش و دود و گاز اشک آور و شعارها و درگیریها و اون ترافیکی که قفل شده بود سعی میکردیم خودمون رو زودتر به هتل برسونیم که آخرشم نزدیک هشت و نیم رسیدیم. با سابقه ی اسکلیتی که از جواد موجوده! همش میگفتم خدا کنه یهو با مونا دوتایی از ماشین عروس پیاده نشن و به جمعیت بپیوندن. خیلی از مهمونها هم نتونستن خودشون رو به هتل و عروسی برسونن و از نیمه ی راه برگشتن. جلوی هتل حکومت نظامی بود و درگیری و سرو صدا و... رنج آور این بود که با علمی که به اوضاع بیرون هتل داری، باید توی هتل به جشن میپرداختی...

پینوشت٣: راستی محسن هم از عروسی دیشب نوشته و البته یکی از عکسهای خودش با شادوماد رو گذاشته...


 
comment نظرات ()