غزل خونه

بازی
نویسنده : وحید باقرلو - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸
 

سلام

مهسا دعوتم کرده که توی بازی "١٠ تا چیز که می‌میریم برایشان" شرکت کنم. اصلا نمیدونم اینجور بازی ها خوبند یا بد. اینکه بخوایم مسائل شخصیمون رو در یک محیط عمومی شرح بدیم. البته شاید من زیادی حساسم. نمیدونم. آخه مسائل شخصی من فوق العاده سکرت و سری و محرمانه اند تا حدی که بعضی هاشو خودمم نمیدونم!

ولی حالا که مهسای عزیز دعوت کرده شروع میکنیم مینویسیم. ولی راجع به صادقانه بودن تمام این ١٠ بند تضمینی نمیدم...

١-خب مشخصا اولین و قوی ترین نیاز بشر که مسلما جزو علایقش هم هست س.ک..سه و برای من هم همینطور...

٢-دقیقا به اندازه ی یک س.ک..س از یک غزل خوب و قوی لذت میبرم...

٣-یکی از چیزهایی که جزو دلایل زندگیمه سیگاره که خیلی ازش ممنونم و در برابر نصیحت برای نکشیدن سیگار مثل سگ هار پاچه میگیرم...

۴-از تنبلی و سکون و ثبات شدیدا لذت میبرم و دقایق و ساعتها و روزها و سالهایی رو که به این منوال گذروندم، بهترین سالهای زندگیم میدونم و متاسفم که دیگه نمیتونم چنین زندگی ای داشته باشم...

۵-از توضیح دادن یک چیزی که کاملا بر اون تسلط دارم برای دیگران شدیدا لذت میبرم. یعنی همون تدریس. هدف نهایی زندگیم هم همین تدریسه...

۶-محبت و دوستی و مرام و رفاقت و از این جور چیزا! یعنی دوستی ای که براش نتونی کم بذاری و نتونه کم بذاره...

٧-صداقت و وفاداری. از دروغ حالم بهم میخوره و تنها گناهی که در برابرش شاید مرتکب قتل بشم همین خیانته. چون معتقدم تا راه منطقی و خوبی به نام جدایی هست، دلیلی برای خیانت وجود نداره...

٨-آزادی. اینکه ما موجودات ریزی هستیم روی یک کره ی ریز، در یک منظومه ی ریز، در یک کهکشان ریز... و کلا در مقابل تمام هستی "چس مثقالی هستیم فانی و گذرا"، دلیلی ست بر این که همدیگه رو محدود نکنیم و آزادی های هم رو نگیریم و خلاصه دهن هم رو سرویس نکنیم. دلم میگیره که همین دو روز زندگی هم برای منافع بیشتر بعضی ها دست به هر کاری میزنن...

٩-یه زمانهای خاصی رو خیلی دوست دارم. مثل پاییز، شب... و یه مکانهای خاصی رو هم دوست دارم. مثل خونه های خیلی قدیمی. جاهای نمناک و نمور و بارون زده. قدم زدن توی طبیعت زیر بارون یا برف. کنار بخاری در سرمای سگ کش زمستون... و یه جاهایی که اسمشونو نمیگم...

١٠-بچه ها رو دوست دارم. علی الخصوص دختربچه های بانمک و خوشگل رو. (اصلا هم قزوینی نیستم وگرنه میگفتم پسربچه ها رو!)

پینوشت١: مهسا جان مرسی بابت دعوتت، ولی نوشتم که نوشته باشم. این یعنی مطمئن نیستم همه ی اینهایی رو که نوشتم در اولویت ده تای اول دوست داشته باشم و یا چیزهایی که در اولویت ده تای اول دوست دارم اینجا نوشته باشم...

پینوشت٢: اگه خدا بخواد و پیغمبر امضا کنه پست بعدیم یه ترانه یا به قول دوستی غزل-ترانه ست...

پینوشت٣:در پست قبل منظورم همه ی کسانی که جومونگ میبینن نبود. منظورم قشر ساده لوح جامعه بود و ... بی خیال. خلاصه که اگر تند رفتیم شرمنده...

پینوشت۴:من کسی رو به این بازی خرکش نمیکنم ولی اگر کسی از دوستان ما خواست بنویسه، بنویسه و بهونش رو دعوت از طرف ما قرار بده. کی به کیه؟!

پینوشت۵: تنها ارتباط عکس این پست با خود این پست، فصل پاییزی ست که گفتم خیلی دوست دارم...


 
comment نظرات ()