غزل خونه

پی نوشت!
نویسنده : وحید باقرلو - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸
 

١- سلامن علیکم و رحمت الله و برکاته و صدق الله العلی العظیم!

٢- اگر از احوالات ما خواسته باشید باید بگوییم داغونیم. یه چیز میگم یه چیز میشنوی. داغون در حد تیم ملی...

٣- شدیدا چاکر دوستان عزیز بلاگستانی هستیم که لطف دارند و میخوانند ما را و انتقاد میکنند و جویای احوالمانند و تشویق و تحدیدمان! میکنند برای نوشتن...

۴- این را تا یادمان نرفته بگوییم که شدیدا دوست داریم آخر جملاتمان سه نقطه بگذاریم به جای نقطه. چون همیشه با یه دنیا حرفی که داریم ولی کوتاه میگوییم و زیاد هم مهم نیست که منظورمان را رسانده باشیم. همینقدر که در حد حس و حالمان گفته باشیم کافیست. گهگاه میبینی در جواب سوالی پیچیده، یک کلمه و حتی یک حرف میگوییم و گاهی فقط صدایی از خود در میکنیم! و گاهی هم هیچ نمیگوییم و مثل بز نگاه میکنیم. که این آخری بیشتر اتفاق می افتد...

۵- آقای سوریان آیا میدانی رضازاده که بی شک پرافتخارترین ورزشکار ایرانی ست چرا محبوبیتش در حد استاداسدی هم نیست و به زودی به زباله دان تاریخ خواهد پیوست؟ برای دانستن این موضوع میتوانی رضازاده و امثال خودت را مقایسه کنی با علی کریمی و جواد نکونام و کعبی و مهدوی کیا و ...

۶- حالا که حرف ورزش شد بگوییم که شدیدا حالمان گرفته شد از مساوی لنگ و کیسه و معتقدیم که: فوتبال با سیاست نمیخوایم، نمیخوایم... و توپ تانک فشفشه و از این حرفها...

٧- خیلی از دوستان بیت آخر شعرمان در پست قبل را مورد انتقاد شدید قرار داده بودند. اولا واقعا مرسی. دوما خدایی خودمان هم میدانیم که هیچ رقمه به شعر نمیخورد ولی خدایی قصدمان لودگی نبود. آدم کم می آورد خب فحش می دهد و حرفهای بدبد میزند دیگر. شما اینطوری نیستید؟!

٨- بی شک و بی تعارف افتخار آشنایی و هم کلام شدن با بزرگان و عزیزانی در بلاگستان نسیبمان شد که از سرمان هم زیاد است. خواستیم اسم ببریم دیدیم هم حالش را نداریم، هم ممکن است کسی از قلم بیافتد. ولی خب اصلا فکر نمیکردیم این همه هم آدم خز و خیل و داغون و چلسیده در بلاگستان باشد. به قول عباس در بلاگستان همه داشته هایشان را در ویترین میگذارند ولی بعدا معلوم میشود که درصد چلسیدگی بالایی داشه بنده خدا. خلاصه اینکه ناامیدمان کردی جناب بلاگستان...

٩- در همین راستا (راستای بند ٨) از همه ی دوستانی که بعد از تعطیل کردن وبلاگشان مورد انتقاد شدید ما قرار گرفتند شدیدا و عمیقا معذرت میخواهیم... (چرا اینطوری نگاه میکنید؟ خودمان میدانیم این بند ادامه ی بند ٨ بود و نباید در بندی جدید نوشته میشد ولی حال کردیم این کار را بکنیم. چاردیواری اختیاری!)

١٠- ما حافظه مان در حد جلبک است و دیکته ی کلمات سخت! در یادمان نمیماند. قبلن ها خیلی سعی میکردیم در متونمان "قلت عملایی" نداشته باشیم ولی از این به بعد این سعی را نخواهیم کرد...

١١- این شعر را هم عباس برایمان خواند و شده ورد زبانمان و ولمان نمیکند پدرسگ:

حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه بود...

١٢- این درست است که ماهی یک یا نهایتن دو بار آپدیت میکنیم ولی خب خدایی در حد توانمان میخوانیمتان خب و عرض ادب میکنیم خب! چرا پس دعوایمان میکنید خب؟ این درست است خب؟ خب؟ خ؟ ؟ ...

.

.

.

و اینکه نگران بالهای فرشته ای هستیم که روی تخت بیمارستان است...


 
comment نظرات ()