غزل خونه

امشب چرا اینطوریه؟
نویسنده : وحید باقرلو - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩
 

امشب چرا اینطوریه؟

به اون زنگ می زنم، در دسترس نیست... اینم که از صبح اشغاله. مگه می شه؟ به اون یکی زنگ می زنم، جواب نمیده... می گم بزار بهش اس ام اس بدم، گوشیمو از جیبم درمیارم، می بینم شارژ نداره، داره خاموش می شه... با همون ته مونده ی شارژش اس ام اس می دم، دلیور نمی شه... ساعتو نگاه می کنم، خوابیده... دنبال وبلاگ اونیکی می گردم، نیست. هی سرچ، هی سرچ... یعنی چی؟ یعنی من اسم وبلاگشم یادم نمیاد؟ اعصابم خورد شد. یه سیگار بکشم. ای بابا. بسته سیگارمم خالیه که... می رم سراغ سیگار بچه ها. ای ول، یه نخ از این مارلبوروهه مونده. سیگار مارلبورو و فندک زیپو، چه شود. اصل سناتوریه. این فندکه هم روشن نمی شه که... باز همون دم کبریت آشپزخونه گرم. این کبریتم که خالیه... گور پدرش اصلا. انگار زده به سرم. پاشم برم. پاشم برم که این بی خوابیای شبای شرکت داره بلا سرم میاره... این راه پله ها چرا انقدر تاریکه. برق رفته؟ چرا پس اونایی که روشنه، روشنه ولی اونایی که من روشن می کنم روشن نمی شه؟ نه، مثل اینکه من یه چیزیم میشه. من ولو وسط خیابون چیکار می کنم؟

.

.

.

بلند می شم و سرم می خوره به سنگ لحد...


 
comment نظرات ()