دریا، خاطراتم را به یاد آور...

تهران. غروب. پارسال این موقع. توی کوچه:

-سلام آقا وحید. بابا تحویل بگیر...

-سلام علی جان. خیلی چاکرم. خوبی؟ کجایی بابا؟ دلم برات تنگ شده بود. امیر توی ماشینه؟ سلام امیر جان. خوبی داداش؟ خیلی چاکریم...

-وحید جمع کن داریم با بچه ها میریم شمال. چهارشنبه تعطیله، پنج شنبه و جمعه هم که پشت سرشه. زود باش. این بار باید بیای...

-کاش زودتر میگفتی علی. پنج شنبه رو مرخصی ندارم. نمیتونم. شرمنده...

 

شمال. شب. لب دریا. علی و امیر و بچه ها:

(صدای جیغ و داد یه خونواده بلند شد: کمک، کمک، بابام داره غرق میشه...)

وای خدا. یارو داره غرق میشه، زن و بچه ش دارن جیغ و داد میکنن. چرا غریق نجاتا نمیرن کمکش؟ (بچه ها دویدن سمت غریق نجاتا) آقا داره غرق میشه. چرا نمیرین کمکش؟ (غریق نجاتا میگن دریا طوفانیه و نمیتونن کاری بکنن) بچه ها، باید یه کاری بکنیم. زن و بچه ش دارن خودشونو میکشن. (بچه ها همگی به آب زدن و علی و امیر هم جلوتر از همه)

چند دقیقه بعد، وسط دریای وحشی:

علی: گرفتمش، امیر بکشش به سمت بچه ها...

ساحل:

(مرد زندست و زن و بچش نمیدونن از خوشحالی چیکار کنن. بچه ها خسته و داغون، هرکدوم یه گوشه ای افتادن. چیزی نمونده بود خوشونم غرق بشن)

بچه ها، علی کو؟ علی؟ علییییی؟ علییییییییییی؟

(بچه ها دوباره به آب زدند)

یکی سعید (برادر علی) رو بگیره. سعید بیشتر نرو...

(بچه ها چند بار برگشتن ساحل، نفس گرفتن دوباره رفتن. بار آخر با آخرین نفس خودشون رو به ساحل کشوندن. همه دارن دیوونه میشن. دریا وحشی شده. یعنی علی الان کجاست؟)

واااااااااااااااای خدااااااااااااااااااا. اونجا رو ببین. دریا داره یه جنازه میاره. نکنه علی باشه...

چند دقیقه بعد:

وای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. امیره. امیر. امییییییییر...

و فردا صبح بلاخره دریا که دلش نمیومد از علی دل بکنه، علی رو روی موجهای آروم آورد...

.

.

.

پس فردا، جمعه، اولین سالگردشونه...

چقدر دلم براشون تنگ شده. واسه سادگیای امیر. واسه مهربونیای علی. واسه درد دلای امیر. واسه خنده های علی. واسه دستای همیشه زخمی امیر بخاطر کار سختش. واسه شوخیای علی که وقت دست دادن دستمو محکم فشار میداد. واسه چایی هایی که توی هیئت دم میکرد...

(اگه این اشکای لعنتی میذاشت مانیتور رو ببینم بیشتر مینوشتم)

دریای آشغال عوضی کثافت لجن... دیگه حتی از اسمتم بدم میاد.........................

/ 66 نظر / 62 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهسا

پنجمین طرح تن بر صلیب......

عارفه

سلام دوست خوبم موفق باشی.

شیرین

دریا!‌ دریای بی رحم !‌ هر وقت از نزدیک بهش نگاه میکنم وسعتش حرصم میده! دریای بیرحم!!! تو مرا یاد ضحاک مار به دوش میاندازی!‌ روحشون شاد و آرام و خدایشان رحمت کند این بچه های خوب را که برای نجاتی پدری جان عزیزشان را از دست دادند[گل][گل][گل][گل]

حامد

من با اینکه وقتی توی دریا هستم میرم جلو اما در عین حال می ترسم ازش...هر چی می ترسم بیشتر جلو می رم... واسه دوستات متاسفم...پارسال رو یادمه قشنگ...

من و من

واي وحيد ببخش دير اومديم. هي دارم فكر ميكنم كه چي بهت بگم كه تسكينت بده ولي چيزي به ذهنم نميريسه . دقيقا تو اين لحظه هاست كه كم ميارم...

کرگدن

خدا بیامرزدشون ... زیاد اینجا نمون ... یه چیزی بنویس لطفن ...

نرگس

راست میگه. بنویس[لبخند]

غارنشین متمدن

سلام وحی جان خوبی داداش؟ فدایی داری ممنون که غارنشین تنها نمیذاری و همیشه بهش سر میزنی راستی خدا رحمتشون کنه جمیعا

گندم

سرکارم - هر کار می کنم جلوی اشکامو بگیرم همکارام نبینن نمی شه حتما خدا رحمتشون کرده

شیوا

سلام از دست دادن عزیز سخته خدا رحمتشون کنه